مرجعیت در اسلام

نکته ای که هم اکنون تقدیم می دارم اینست که مراجع بزرگوار ما تنها در ضمینه ی فقه مرجعیت را یافته اند و ممکن است در ضمینه های فلسفه، عرفان و ... تخصص نداشته باشند. مثل کسی که در ضمینه فیزیک دکتری گرفته ولی در روانشناسی صاحب نظر نمی باشد.
مثلا در تاریخ، بعضی از مراجع بزرگ شیعه با اندیشه های سیاسی امام خمینی (ره) مخالفت می کردند. ولی آیا مقلدان اینگونه مراجع باید بگویند ما در انقلاب شرکت نمی کنیم؟!!
به علاوه تعدادی از مراجع نیز بوده اند که نه تنها خط رد بر عرفان نکشیده اند بلکه به ترویج آن نیز پرداخته اند. مثلا خود امام خمینی (ره) یا علامه ی طباطبایی (ره) یا آیت الله حسن زاده (دامت برکاته) و ...
باید توجه داشت آنچه در جلسات حضرت استاد صمدی (حفظه الله) بیان می شود اندیشه های شخصی ایشان نمی باشد بلکه تدریس کتب اعاظم و بزرگان عرفان از جمله علامه حسن زاده (دامت برکاته) می باشد.
: پیرامون مراجع
سلام علیکم

با تشکر از ارائه مطلب فوق و دلائلی که شما عنوان نمودید چند مساله مطرح میگردد

1) درست است که اصول عقاید تقلیدی نیست اما زمانی که صحبت از انجام دادن یا انجام ندادن کاری است موضوع به فقه و رجوع به فقها مطرح میگردد ؛ بعبارت دیگر آیا تشخیص مصداق مجلس حرام جز مسائل فقهی نیست؟ لطفا در این خصوص اگر مقدور است توضیحاتی بدهید چون به اعتقاد این بنده حقیر این مساله میتواند در حوزه فقه قرار بگیرد (من فعلا کاری به حکم مراجع ندارم ، صحبت من این نکته است که شما گفتید اصلا این مساله در حوزه فقه نیست)

2)غیر از یکی از مراجع که در حکم خود عبارت "در فرض سئوال" را مطرح کردند بقیه حکم داده اند. آیا باید بپذیریم که آنان بدون تحقیق و صرفا ارائه چند خط از وسط کلام و بدون بررسی بیشتر حکم داده اند؟ من در خصوص ایت الله مکارم می دانم که ایشان بسیار محتاط هستند و بدون بررسی حکم نمی دهند. بنابراین من فکر میکنم آنها بررسی خود را انجام داده و صرفا با چند خط سئوال حکم نداده اند

3)من در سایت ایت الله مکارم جستجو کردم و موارد ذیل را پیدا کردم (اگر چیزهای دیگری هم پیدا کنم انشا الله در پست های بعدی می آورم ولی فعلا به جواب ایشان در خصوص 3 سئوال دقت بفرمایید :

- شرکت در مجالس عرفا
با عرض سلام خدمت شما . چند وقتي است که بنده در خصوص ماجراهايي و با توصيه يکي از دوستان به مجالس عرفا که شب جمعه تشکيل ميشود کشيده شده ام....با وجودي که اين مردان خدا و جلسات آنان را فوق العاده محترم ميدانم ميخواستم نظر شما را با افرادي که به عرفان معتقدند بپرسم...آيا اصولا اين نوع دين داري که با پوشيدن لباسهاي سلوک و يک سري محروميت ها است...قابل قبول است؟ نظر شما براي من اهميت زيادي دارد...با ارزوي سلامتي.....يا حق
در صورتي كه مجالس صوفيان بوده باشد شركت در آن جايز نيست زيرا آنها انحرافاتي از نظر عقايد و عمل دارند ولي اگر عرفاي اسلامي و اهل سير و سلوك شرعي باشند مانعي ندارد و رياضت هاي مشروع جايز است.

- معني وحدت وجود باطل و احکام مربوط به آن
احتراما مستفتي هستم نسبت به اينكه اينجانب مقلد حضرتعالي ميباشم و در اجتماع گروهي از دوستان قرار گرفته ام كه دم از عرفان مي زنند و معتقد به مساله اي بنام وحدت وجود هستند لطفااولا تعريف وحدت وجود را از نظر جنابعالي خواستارم,ثانيا نظر جنابعالي در اين باره چيست,ثالثا آيا من اجازه شركت در مجالس چنين افرادي را دارم,رابعا آيا چنين افرادي كافر, نجس يا مشركند يا خير؟

وحدت وجود معاني متعددي دارد، آنچه به طور قطع باطل و به عقيده همه فقها موجب خروج از اسلام است اين است كه كسي معتقد باشد خداوند عين موجودات اين جهان است و خالق و مخلوق و عابد و معبودي وجود ندارد همان طور كه بهشت و دوزخ نيز عين وجود اوست و لازمه آن انكار بسياري از مسلمات دين است ، هرگاه كسي ملتزم به لوازم آن بشود خارج از اسلام است و غالب فقهاي معاصر - اعم از احيا و اموات (رض) - اين موضوع را پذيرفته و در حواشي عروه به آن اشاره كرده اند.
اگر آن گروه قائل به وحدت وجود از آن نوع باطل و كفر آميز هستند در مجلسشان شركت نكنيد.


بنده از شاگردان حضرت استاد هستم
در مورد وحدت وجود استفتائات را ديدم اما آنچه بسيار مهم است اين است كه در جواب ها حق مطلب اصلا ادا نشده است. وحدت مفهوم وجود كه بحث اشتراك معنوي وجود است، بحث وحدت حقيقت وجود كه همان قول به تشكيك است و علامه طباطبايي در نهايه آن را منسوب به فهلويين كرده و قول حق شمرده است اما در رساله محاكمات ايشان اين قول را هم نپذيرفته و وحدت شخصي وجود چنانچه عرفا قائلند را پسنديده است . اما شق ثالث را كه ايشان باطل دانسته چنين تقرير كرده اند يعني قائل باشد جز خدا موجودي نيست و همه موجودات عين خدايند .
اول بايد دانست لفظ عين اينجا به چه معناست ؟ معناي عرفي ؟ يا لغوي ؟ يا چيز ديگر ؟ و عين اصطلاحي است نزد اهل عرفان ؟
نكته دوم اينكه عرفا معتقدند غير از خداوند وجودي نيست و اين كثرات را هم نفي نمي كنند اما قائلند اينها همه آيات حق اند ، مظاهر حقند ، حق نما هستند . و جناب صدرالمتالهين هم اين نظر را در جلد دوم اسفار پذيرفته است . و امثال امام خميني و ... نظرشان چنين است . حال سوال اينكه اين نوع وحدت وجود كه از آن تعبير به وحدت شخصي وجود مي كنند چگونه است ؟ آيا اين نظر چه تفاوتي با آن نظر غلط و باطل دارد كه احتياط در اجتناب از قائلين به آنهاست ؟ و آيا اينكه فرموده اند هيچ يك از بزرگان چنين عقيده اي ندارند يعني عقيده غلط وحدت وجود را پس لطف فرمايند دو نفر از شاخصين نظر باطل را نام ببرند و براي اينكه تنش زا نباشد از گذشتگان دور باشد تا مشكلي پيش نيايد .
البته اگر بخواهیم حق مطلب را درباره وحدت وجود ادا کنیم باید مقاله ای طولانی و حتی یک کتاب بنویسیم که استفتائات جای آن نیست و اگر کسانی اعتقاد به وجود خداوند و جهان ماده هر دو دارند و ماده را مظاهر وجود حق می دانندآنها قایل به وحدت وجود به معنی باطل نیستند.
اما کسانی که مثل آنچه در شرح قیصری بر فصوص آمده که موسی(ع) به هارون گفت: چرا نگذاشتی آنها گوساله را بپرستند یعنی گوساله هم عین خداست و بت پرستان از این جهت کارشان خلاف است که خدا را فقط در بت ها محدود می کنند و اگر همه چیز را عین خدا بدانند اشکالی ندارد؛ اعتقاد به وحدت وجود باطل دارند.
پاسخ
دوست بزرگوار
علیکم السلام و رحمت الله
از اینکه دعوت به مباحثه منطقی را پذیرفتید بسیار از شما سپاسگذارم. ان شاء الله در این محفل حق، نمایان گردد و سوء تفاهم ها بر طرف گردد و اخوت اسلامی قوی تر گردد.
قبل از ورود به بحث تذکر نکته ای را ضروری می دانم و آن اینکه : آنچه در بالا نوشته شد که کاری به اشخاص نداریم، بیشتر جنبه ی اهانتی آن مدنظر بود و سخنان تند. و الا همان طور که دوست بزگوار ما و خود بنده در این مطلب پیش رفتیم؛ برای اثبات مطالب، باید شواهدی از کتب علما حفظهم الله نقل شود.
بیان مطالب پست قبل با حفظ شماره :
1) فقه وادی وسیعیست و حکم دادن در مسائل مختلف نیاز به تخصص در آن وادی دارد. مثلا اگر مرجعی می خواهد در مورد احکام بانک و و معاملات آن فتوی دهد باید کاملا از زیر و بم آن مطلع باشد در غیر این صورت حکم وی قابل اعتماد نیست. مثلا به حکم زیر که در استفتائات جلد 2 آیت الله مکارم حفظه الله، صفحه ی 47 آمده است دقت بفرمایید :
" سوال 55)آیا جوهر خودکار، ماژیک، رنگ و مانند آنها، مانع از رسیدن آب به پوست می گردد؟ رنگی که خانمها برای موی سر استفاده می کنند چطور؟
جواب: اگر جرم نداشته باشد مانع نیست در مورد خودکار، که رنگ غلیظتری دارد تجربه کرده اند و به این نتیجه رسیده اند که جرم ضعیفی دارد که مانع از آب نمی باشد. "
این سخن تاییدگر این موضوع می باشد.
حال اگر از مرجعی در مورد حکم شرکت در جلسات فلان دکتر فیزیک که با علم روز حقایق دین و دنیا را تفسیر می کند، بپرسند، آیا مرجع می تواند بدون اطلاع دقیق از فیزیک نوین اظهار نظر کند؟
هر بزرگواری که می خواهد در مورد آراء عرفا یا صوفیه یا حتی مکتب های غیر دینی مانند کمونیست و ... اظهار نظر کند باید ابتدائا درک صحیحی از مطالب آن ها داشته باشد و صرف عنوان "مرجعیت" این حق را فراهم نمی آورد که شخص مرجع در تمام رشته های علمی حکم صادر نماید. متاسفانه در طول تاریخ، عدم درک صحیح بعضی فقها و متکلمین از آراء فلاسفه و عرفای اصیل باعث گشته که حتی فلسفه و عرفان کفر شمرده شود و امام خمینی (ره) در جایی به این مضمون می فرمایند که در حوزه ی علمیه به خاطر اینکه من عرفان درس می دادم، از لیوان پسرم به حکم نجاست آب نمی خوردند! [ان شاء الله مطلب را دقیق تر با ذکر منبع به اطلاع می رسانم]
* سخن دیگر آنکه باطل بودن شرکت در جلسات را می توان به صورت زیر تنظیم کرد :
اعتقادات و سخنان فلان گروه باطل است ؛ شرکت در جلساتی که اعتقادات باطل را ترویج می کنند حرام است ؛ پس شرکت در جلسات فلان گروه حرام است.
مساله 1 رساله ی آیت الله مکارم حفظه الله : هیچ مسلمانی نمی تواند در اصول دین تقلید نماید، بلکه باید آنها را از روی دلیل به فراخور حال خویش بداند ولی در فروع دین یعنی احکام و دستورات عملی اگر مجتهد باشد . . . و اگر مجتهد نباشد . . . .
با بررسی مطالب فوق به این مطلب منتقل می شویم که مقدمه ی اول قیاس بالا «اعتقادات و سخنان فلان گروه باطل است» امری نیست که قابل تقلید باشد و باید به تحقیق دانسته شود، پس اثبات آن در صورتی میسر است که بر آن برهان اقامه گردد. مقدمه دوم «شرکت در جلساتی که اعتقادات باطل را ترویج می کنند حرام است» این حکمِ عملیِ تقلیدیست که باید از مرجع دانسته شود.
2) مورد دوم که ذکر فرموده اید اشکال ما را باطل نمی سازد. چون اصول عقائد ربطی به میزان بررسی ندارد و حتما خود شما هم بزرگانی از اهل علم و دانش و تقوی و درستکاری را می شناسید که با تمام عظمت و مقاماتشان در برخی آراء علمی به خطا رفته اند و همان طور که گفته ام نمی توانیم در اصول عقائد به تحقیقات دیگران کفایت کنیم. مثالی که در این باره مفید می دانم، همان قضیه مخالفت برخی مراجع با اصل ولایت فقیه می باشد که در پست قبل ذکر شد و نیازی به اسم آوردن نمی بینم.
تنها در صورتی نظر هر بزرگواری را می پذیریم که دلایل خود را هم ارائه کرده باشد و باید پاسخ طرفین ادعا بررسی گردد. مثلا آیت الله مکارم حفظه الله کتابی به نام "جلوه حق" تالیف نموده اند و با دلیل، آراء صوفیه را باطل نموده اند. این عمل، کاری ارزشمند است ولیکن باید در مقابل جواب صوفیه را نیز شنید و سپس قضاوت کرد که بحث تفصیلی آن مجال دیگری را می طلبد.
3) در مورد استفتائات مذکور هم باید عرض کنم بنده معتقدم که اگر نظر حضرت استاد صمدی حفظه الله درست مطرح می گشت، تفاوتی میان این نظرات با استفتائات ذکر شده دیده نمی شد. این است که می گوییم نباید وسط یک کتاب را باز کرد و چند جمله را بیرون کشید و نقل کرد. بنده بارها و بارها "وحدت وجود دارای مظاهر" را ازحضرت استاد حفظه الله شنیده ام . برای اثبات آن، به مطلب زیر دقت نمایید :
" 2- تشکیک در نزد جناب ملاصدرا و طائفه ای از اشراقیون(تشکیک خاصی).
. . . حضرت استاد [علامه حسن زاده حفظه الله] پس از نقل فرمایش جناب حاجی سبزواری در فرق بین این دو نحوه تشکیک، فرق بین تشکیک ملاصدرا و تشکیک عرفاء شامخین را مطرح می کنند و می فرمایند : در فرق بین تشکیک در صحف عرفانی با تشکیک به اصطلاح مشّاء بلکه با تشکیک به نظر صاحب اسفار فقط اشتراک لفظی دارد زیرا تشکیک در مشهد شهود عارف و مرآی فواد او معنی سعه و ضیق مجالی و مظاهر حقیقت واحده است؛ یعنی تشکیک در ظهورات است، نه در حقیقت وجود ولی به نظر آخوند . . ." (مآثر آثار، استاد صمدی آملی حفظه الله، موثر 21)
حضرت استاد صمدی حفظه الله پس از نقل این فرمایش و مقداری توضیح در صفحه ی 250 شرح نهایه الحکمه می فرمایند : " غرض اینکه تشکیک در نظر عارف بسیار شریف و بلند است، زیرا عارف وجود را حقیقت ذات مراتب نمی داند بلکه او وجود را مساوق حق و صمد دانسته و می گوید : این وجود واحد صمدی دارای مظاهری است که هر یک از آن مظاهر دارای سعه و ضیق هستند، این مظاهرند که در مقام قیاس، داراری مراتب گوناگونن، نه اینکه حقیقت صمدی وجود داراری مراتب گوناگون باشد، چرا که این یکی را دومی نیست تا در مقام مقایسه بتوان برای آن مراتبی فرض کرد."
و این مطابق با جواب استفتاء سومیست که نقل شده است : ". . . و اگر کسانی اعتقاد به وجود خداوند و جهان ماده هر دو دارند و ماده را مظاهر وجود حق می دانندآنها قایل به وحدت وجود به معنی باطل نیستند."
نکته دیگر اینکه این برداشت بد از کلمات عرفاست که منجر به کفر دانستن اعتقادات آن ها شده است ولی اگر نوبت به بحث برهانی وحدت وجود برسد تمام عقل های سلیم بر آن معترف می شوند زیرا در غیر این صورت یا باید قائل به اشتراک لفظی وجود بود، یا قائل به حقیقت تشکیکی ذات مراتب آن و امکان ماهوی، و یا قائل به امکان فقری که هر کدام اشکالات سنگینی بر آن ها وارد می شود که اکنون محل بحث آن نیست.
راه دیگری هم داریم که بالکل بگوییم فلسفه و دلیل و عقل و منطق، کفر است و حقیقت ندارند و این همان فرمایش حضرت استاد صمدی حفظه الله است که می فرمایند یا باید مذهب سوفسطایی را انتخاب کنیم و منکر حقیقت شویم یا اگر به دنبال حق هستیم الف ادامه دارد و باید استدلال ها را شنید و با تحقیق زیاد حق را یافت و این فرمایش ایشان بیانگر ضرب المثل معروف است که : ساده ترین راه حل یک مسئله، پاک کردن صورت آنست!
یا حق
سئوال
سلام علیکم
با تشکر از جواب ارسالی شما دوست عزیز

ابتدا اجازه دهید من بگویم از کلام شما چه چیز را متوجه شده ام تا بعد موارد خود را مطرح کنم.بطور خلاصه شما می فرمایید

الف)اصول دین تقلیدی نیست و تحقیقی است .

ب)شما می فرمایید "شرکت در جلساتی که عقاید باطل را ترویج می کنند حرام است" نظر فقهی و در حوزه مرجع تقلید میباشد و اینکه آیا فلان اعتقاد باطل است یا نه ، تحقیقی است و لزوما نظر مرجع تقلید درست نیست.

حال سئوال من این است آیا فکر نمی کنید اگر همین دو فرض را در نظر بگیریم ، آشوبی در حوزه دین مطرح میشود؟ زیرا ما به این دلیل به مرجع رجوع می کنیم که نمی دانیم و تمام هنر مرجع آن است که با استفاده از اصول اولیه مصداق آن اصل را در عصر حاضر پیدا کند. به نظر من اگر نظر شما را قبول کنیم اصولا استفتا کردن از مرجع تقلید بی معناست چون معمولا در استفتا ما اصل را می دانیم و میخواهیم مطمئن شویم آیا داریم با توجه به عقل خود قیاس می کنیم یا نه؟
با این مواردی که شما می فرمایید ما اول باید یک عالم به تمام معنا بشویم بعد تقلید کنیم و علاوه بر آن باید به مرجع تقلید بگوییم که شما اعتقادات خود راجع به اصول دین را ، در احکام خود دخالت ندهید چون آن موارد تحقیقی است و هر فرد، باید مجزا به آن برسد؛ آیا واقعا چنین چیزی امکان پذیر است ؟ آیا فکر نمی کنید آنوقت برای هر شخص راحتتر بود تا فقیه بشود و تقلید کردن سختتر از فقیه شدن می شد و علاوه بر آن رساله مراجع تقلید خود کتابی میشد که باید سالها آن را تدریس کنند ؟

به اعتقاد من این روش عملی نیست . چون باید به فقیه بگوییم بیا برای ما روشن کن چگونه به فلان حکم رسیده ایی همه را توضیح بده تا من مقلد بفهمم از کدام بخش آن لازم نیست تقلید کنم.

مثالی تا حدود مربوط به این زمان ، برای شما دوست عزیز عنوان کنم : آیا زمانی که میرزای شیرازی حکم تحریم تنباکو را داد آیا این حکم نتیجه تشخیص ایشان از مصداق اصول نبود؟ آیا باید به ایشان اعلام می شد رساله در خصوص شرح این حکم منتشر کنند تا فرد تصمیم بگیرد از آن تقلید بکند یا نه ؟ آیا چنین چیزی امکان پذیر است ؟

نکته مهم دیگری که در خصوص عرفان بطور خاص اهمیت پیدا میکند موضوع مرید شدن فرد است . یعنی فردی که در این حوزه وارد میشود عملا خود را تسلیم می نماید و خدای نا کرده اگر عقیده باطلی باشد عملا فرد اجازه تحقیق به خود نمی دهد و قبول میکند . به همین دلیل استاد بارها می فرمایند خطر گمراهی در این وادی بسیار زیاد است هر چند راه آن کوتاه است و نیاز به استاد وجود دارد.آیا واقعا کسانی که در این وادی وارد میشوند تحقیقات خود را در اصول دین انجام داده اند و دارای دید کافی هستند یا اینکه تازه در این جلسات است که می خواهند معنای توحید را بفهمند. آیا تصور نمی کنید ممکن است نظر مراجع بزرگوار ناشی از این حقیقت باشد که افراد عملا دید نظری کافی ندارند و ورود آنها در این حوزه و خدای ناکرده گرفتار شدن در دام یک استاد گمراه، می تواند آنها را به وادی هلاکت بیفکند؟
در خصوص امام خمینی آیا جلسات ایشان عمومی بود یا اینکه ایشان با دقت بررسی میکردند چه کسانی ظرفیت شرکت در کلاسهای ایشان را دارند؟(من در این خصوص اطلاعی ندارم)
آیا نمی توان از این منظر به این احکام نگاه کرد که ممکن است این حکم نتیجه تشخیص مراجع از این نکته باشد که افراد معمولا توانایی تشخیص عقاید باطل را ندارند(دقت بفرمایید من اصلا در خصوص استاد صمدی صحبت نمی کنم ، صحبت من کاملا کلی در خصوص جلسات عرفانی است) سئوال
سلام علیکم
با تشکر از جواب ارسالی شما دوست عزیز

ابتدا اجازه دهید من بگویم از کلام شما چه چیز را متوجه شده ام تا بعد موارد خود را مطرح کنم.بطور خلاصه شما می فرمایید

الف)اصول دین تقلیدی نیست و تحقیقی است .

ب)شما می فرمایید "شرکت در جلساتی که عقاید باطل را ترویج می کنند حرام است" نظر فقهی و در حوزه مرجع تقلید میباشد و اینکه آیا فلان اعتقاد باطل است یا نه ، تحقیقی است و لزوما نظر مرجع تقلید درست نیست.

حال سئوال من این است آیا فکر نمی کنید اگر همین دو فرض را در نظر بگیریم ، آشوبی در حوزه دین مطرح میشود؟ زیرا ما به این دلیل به مرجع رجوع می کنیم که نمی دانیم و تمام هنر مرجع آن است که با استفاده از اصول اولیه مصداق آن اصل را در عصر حاضر پیدا کند. به نظر من اگر نظر شما را قبول کنیم اصولا استفتا کردن از مرجع تقلید بی معناست چون معمولا در استفتا ما اصل را می دانیم و میخواهیم مطمئن شویم آیا داریم با توجه به عقل خود قیاس می کنیم یا نه؟
با این مواردی که شما می فرمایید ما اول باید یک عالم به تمام معنا بشویم بعد تقلید کنیم و علاوه بر آن باید به مرجع تقلید بگوییم که شما اعتقادات خود راجع به اصول دین را ، در احکام خود دخالت ندهید چون آن موارد تحقیقی است و هر فرد، باید مجزا به آن برسد؛ آیا واقعا چنین چیزی امکان پذیر است ؟ آیا فکر نمی کنید آنوقت برای هر شخص راحتتر بود تا فقیه بشود و تقلید کردن سختتر از فقیه شدن می شد و علاوه بر آن رساله مراجع تقلید خود کتابی میشد که باید سالها آن را تدریس کنند ؟

به اعتقاد من این روش عملی نیست . چون باید به فقیه بگوییم بیا برای ما روشن کن چگونه به فلان حکم رسیده ایی همه را توضیح بده تا من مقلد بفهمم از کدام بخش آن لازم نیست تقلید کنم.

مثالی تا حدود مربوط به این زمان ، برای شما دوست عزیز عنوان کنم : آیا زمانی که میرزای شیرازی حکم تحریم تنباکو را داد آیا این حکم نتیجه تشخیص ایشان از مصداق اصول نبود؟ آیا باید به ایشان اعلام می شد رساله در خصوص شرح این حکم منتشر کنند تا فرد تصمیم بگیرد از آن تقلید بکند یا نه ؟ آیا چنین چیزی امکان پذیر است ؟

نکته مهم دیگری که در خصوص عرفان بطور خاص اهمیت پیدا میکند موضوع مرید شدن فرد است . یعنی فردی که در این حوزه وارد میشود عملا خود را تسلیم می نماید و خدای نا کرده اگر عقیده باطلی باشد عملا فرد اجازه تحقیق به خود نمی دهد و قبول میکند . به همین دلیل استاد بارها می فرمایند خطر گمراهی در این وادی بسیار زیاد است هر چند راه آن کوتاه است و نیاز به استاد وجود دارد.آیا واقعا کسانی که در این وادی وارد میشوند تحقیقات خود را در اصول دین انجام داده اند و دارای دید کافی هستند یا اینکه تازه در این جلسات است که می خواهند معنای توحید را بفهمند. آیا تصور نمی کنید ممکن است نظر مراجع بزرگوار ناشی از این حقیقت باشد که افراد عملا دید نظری کافی ندارند و ورود آنها در این حوزه و خدای ناکرده گرفتار شدن در دام یک استاد گمراه، می تواند آنها را به وادی هلاکت بیفکند؟
در خصوص امام خمینی آیا جلسات ایشان عمومی بود یا اینکه ایشان با دقت بررسی میکردند چه کسانی ظرفیت شرکت در کلاسهای ایشان را دارند؟(من در این خصوص اطلاعی ندارم)
آیا نمی توان از این منظر به این احکام نگاه کرد که ممکن است این حکم نتیجه تشخیص مراجع از این نکته باشد که افراد معمولا توانایی تشخیص عقاید باطل را ندارند(دقت بفرمایید من اصلا در خصوص استاد صمدی صحبت نمی کنم ، صحبت من کاملا کلی در خصوص جلسات عرفانی است)
پاسخ
دوست بزگوار
سوال های شما در دو گروه کلی تقسیم می شود :
1) در خصوص مرجعیت و تقلید
2) در خصوص مرید شدن در عرفان و مسائل مربوط به آن
در مورد مسئله اول به عرض برسانم که :
مورد الف که فرمودید، مسئله اول رساله ی عملیه است و اطاعت از آن واجب است. یعنی بنده و شما مکلفیم که اصول اعتقاداتمان را تحقیقی بیابیم و اینکه آیا این مورد به تنهایی موجب آشوب در حوزه ی دین بشود یا نه، باید از مراجع عظام پرسید. خلاصه اینکه مورد الف صحیح است بنابر حکم مراجع عظام.
اما مورد ب: شما خلط بین اصول دین و فروع آن نمودید. توضیح آنکه آنچه نیاز ما به مرجعیت است در خصوص احکام عملی و فروع می باشد (به تصریح همان مسئله ی اول به بیانی که در پست قبلیم عرض کردم). مثلا در مورد احکام نماز یا روزه یا حج و . . . که استخراج این ها از منابع مرجعیت است و به قول شما هم کار هر کسی نیست و هم وسعت علمی بالایی می طلبد. اما صرف اصول اعتقادات از حوزه ی اختیارات مرجع خارج است.(باز هم به بیان مسئله اول رساله)
و نمی دانم چه ربطی میان این دو وجود دارد؟ مثلا دانستن احکام روزه یا مناسک حج چه دخلی به توحید و معاد و . . . دارد؟ یا همان حکم حرمت تنباکو، این حکم مربوط به مواد مخدر می باشد که فقیه باید تشخیص دهد که آیا تنباکو موجب زیان بدنی و روحانی هست یا نه. مثل همین حکم، حرمت مواد مخدر از نظر آیت الله مکارم حفظه الله است که تفصیل آن را باید به رساله ایشان رجوع کرد. حتی ممکن است فقیه یک حکم را استخراج کند ولی فلسفه ی حکم را نداند یا اطلاع ناقصی داشته باشد. بلی این حکم کلی وجود دارد که هر که منکر اصول دین شود کافر و نجس است و این یک حکم فقهیست. ولی عرفا نه تنها منکر اصول دین نشده اند بلکه بر یک مبنای شرف آن ها را بیان کرده اند پس از دایره ی این حکم خارج اند. هیچ عارف اصیل اسلامی نگفته که خدا یعنی آسمان، خدا یعنی زمین و . . . . چه به بداهت عقل این مطلب واضح الفساد است.
خلط دیگری که فرموده اید این است که کلمه "اصول" را به معنایی که بنده منظورم بود اختیار نکرده اید و لفظ آن را استفاده کرده اید. توضیح آنکه: آنچه اصول مرجعیت است، اصول اعتقادات یعنی توحید، معاد و . . . نیست( التزام مرجع بدان الزامیست ولی مبنای استخراج حکم نمی باشد) بلکه اجماع و عقل و کتاب و سنت می باشد و تمام این ها در شیوه ی اعمال است و فروع دین. و صد البته لازم نیست مراجع شیوه استخراج تمام احکام را بیان نمایند.
ولیکن در مورد اصول اعتقادات قضیه فرق می کند. چون اگر به صرف اینکه مرجع اعتقادی را باطل می داند ما نیز باطل بدانیم یا برعکس، اعتقاد حق مرجع را اعتقاد خویش سازیم؛ پس از مرجع در اصول اعتقادات نیز تقلید کرده ایم و این نقض مسئله ی اول رساله است.
حال اینکه آیا این دو مورد الف و ب، با هم آشوب در دین به پا کند یا نه، و این که راحتی مردم بر تقلید است نه تحقیق، خللی در آنچه گفته شد وارد نمی کند زیرا همان فرمایش مراجع را نقل کردیم و نظری از خودمان دخیل نساختیم و اگر تناقضی دیده می شود باید از مراجع برای رفع آن پرسید نه از بنده ی حقیر!
اگر از مراجع بپرسیم آیا شما به حقیقت توحید و معاد و . . . آن طور که شایسته ی آنست رسیده اید؟ به نظر بنده که متفقا به محضر باری تعالی می گویند "ما عرفناک حق معرفتک". ولی این نقص در معرفت خللی بر مرجعیت ایشان وارد نمی سازد. پس مرز این دو حوزه را باید دقت نمود.
اما مسئله دوم :
در این مورد هم خلط بین عرفان نظری و عملی شده است. آنچه مرید شدن است، مربوط به وادی عرفان عملیست نه نظری! شخص باید ابتدائا بر تمام اصول اعتقادات بلکه اصول فلسفی و عرفانی در حد توان خود مسلط باشد و صد البته حق دارد بر آن ها اشکال وارد نماید و ذهن پژوهشگر و تحلیلگری داشته باشد و پس از آنکه حق را یافت و به یقین دانست کدام یک از مدعیان عرفان مدعی به حق هستند، باید برای طی مراحل عملی، خود را به استاد بسپارد و روی حرف وی حرف نزند و این به خاطر اطمینان و یقین قبلی وی است که جان استاد را مرتبط با جان حضرت بقیه الله (عج) یقینا بیابد و استاد هرچه می گوید اعتقادات راسخ شیعی و قرآنیست و الا همان فرمایش شما پیش می آید که احتمال انحراف بسیار بالا می رود و همین موضوع یکی از علل ایجاد فرق منحرف صوفیه و اعمال ناشایست آن ها گردیده است. مگر اینکه انسان از راه دیگری یقین به حق بودن استاد پیدا کند(مثل الهام و خواب معصوم (ع) دیدن و . . .) که سخن در آن مجال دیگری می طلبد. و چون قید فراخور حال و توان شخصی را ذکر کردیم این امر برای تمام مردم میسر می باشد چه اینکه وظیفه است تحقیقا اعتقادات خویش را بسازند (باز هم بنابر همان مسئله ی اول رساله).
نکته ی دیگر این است که بعضی از علما می فرمایند اگر استادی را برای مباحث نظری انتخاب کردید، جای دیگر نروید، زیرا ممکن است شیوه ی تدریس دو استاد متفاوت باشد و شما را دچار سردرگمی کند، بلی اگر استاد اول جوابگو نبود آن را تغییر دهید ولی چند استاد با هم در یک موضوع عقلا احتمال سردرگمی را افزایش می دهد البته استثنا هم دارد.
و اگر افراد دید نظری کافی ندارند و دچار هلاکت می گردند برگشت آن به همت ضعیف خودشان هست که چرا بدون تحصیل مقدمات نظری به دنبال مسائل عملی عرفان هستند و سنت اولیاء حق این چنین نبوده و نیست.
در خصوص امام خمینی (ره) بنده دو نکته را می دانم: اول آنکه تفسیر عرفانی ایشان از سوره ی حمد از صدا و سیما پخش می شده و دوم اینکه کتب عرفانی آداب الصلاه و . . . چاپ شده و در دست همگان قرار دارد و در مورد جلسات، بی اطلاعم.
التماس دعا
: پیرامون جلسات حضرت استاد صمدی حفظه الله
سلام دوست عزيز
در مطلبي كه فرموده ايد؛نكاتي به نظر من آمد كه لازم دانستم خدمت شما عرض نمايم.
1-اينكه فرموده ايد : (یعضی وقت ها ما سوال نمی پرسیم که حقیقت جواب را دریابیم. بلکه سوال می پرسیم تا آن طور که می خواهیم جواب بشنویم! در واقع سوال را آن طوری می پرسیم که جواب دلخواهمان را بشنویم! حتی از مراجع!!!)؟
خدمت شما عرض مي شود اولا: اتفاقا چون جناب عالي ميلي به شنيدن چنين پاسخي از ناحيه ي مراجع عظام را نداريد لذا فتواي مراجع را اين گونه بدون هيچ دليل و استدلالي عقلي توجيه مي كنيد.لذا از شما دوست عزيز درخواست مي شود كه همين سوالات را (كه البته كتب ايشان پر است از اين گونه سخنان)به صورت دلخواه خودتان از مراجع عظام سوال فرماييد تا ببينيم كه آيا مراجع عظام فتوايي خلاف اين صادر مي كنند يا خير ؟!!!!!!
ثانيا : مراجع بزرگوار در جواب دادن به استفتاءات بسار دقيق و با در نظر گرفتن تمامي جوانب فتوا صادر مي كنند و انشا الله كه جنالب عالي مراجع عظام را به ساده انگاري و سطحي نگري متهم نمي فرماييد.
ثالثا:شما يك امر باطني را مورد ظن قرار داديد مثل اين جمله(یعضی وقت ها ما سوال نمی پرسیم که حقیقت جواب را دریابیم).از كجا شما از باطن سوال كننده خبر مدهيد ؟!!!!
2-اين كه فرموده ايد :(در قرآن آمده : ید الله فوق ایدیهم... پس قائلین به قرآن هم قائل شدند که خدا دست دارد و هر که دست دارد مادیست پس خدا مادیست...)
بر گرداندن متشابهات قرآن به محكمات خود قرآن مي باشد و هم چنين بر گرداندن متشابهات كلام اشخاص نيز به محكمات كلام خودشان مي باشد كه با مراجعه به كتب فلسفي و عرفاني در ميا بيم كه محكمات كتب ايشان پر مي باشد از قبيل اين گفتار ...كه مباني آراي آنان را تشكيل مي دهد.
3-اين كه فرموده ايد :(به جنگ دلیل و فلسفه رفتن خود یا با دلیل است یا بی دلیل ، اگر جنگ شما با دلیل است که از فلسفه مدد جستید و گفتار خود را نقض کردید و اگر بی دلیل سخن می گویید پس کار شما با فطرت بشری مخالف است که فطرت انسانی و قرآنی بر عقل و دلیل استوار است. فتدبر!)
اشكال شما دوست عزيز و كلا مدافعين فلسفه ؛ اين است كه اولا:فلسفه را مطلقا مساوي با عقل و تعقل ورزيدن مي دانيدحال آن كه اين طور نيست بلكه تمامي مذاهب و مكا تب براي اثبات ادعاي خود به دليل و برهان تمسك مي جويند . براي مثال حتي سوفسطي نيز به اقامه ي دليل و برهان مي پردازد.
ثانيا:اتقاقا مخالفين فلسفه با دليل و برهان عقلي (كه جداي از قرآن و عترت نيست ) مباني فلسفي را ابطال مي كنند.
ثالثا:با نظر دقيق به مباني و اراء فلسفي در مي يابيد كه براهين فلسفي چيز ي جز اوهام و ظنيات بر گرفته ي از مكا تب بشري چون ارسطو و افلاطون ....نمي باشد.ولي در مقابل؛ مكتب كلام و فقها استدلال هاي علمي خود را از معصومين ٌ(ع)مي گيرند . (كه اصلا خطا در گفتار آن ها راه ندارد)
در خاتمه به شما دوست عزيز و محترم و هم فكران بزرگوارتان توصيه مي شود كه تعصب براي غير معصوم را كنار گزاشته و تنها و تنها اين سرمايه ي عظيم را براي معصومين هزينه كنيم.
البته تمامي علماي اسلام همگي بزرگوار و مورد احترام بوده وهستند و جاي هيچ شك و شبهه اي در نيات خير و خدمات ايشان نمي باشد و برسي نظريا ت علمي آنان اهانت به شخصيت علماي بزرگوار تلقي نمي گردد.

----------------------------------------------------------------------------------------

خشت اول گر نهد معمار كج تا ثريا مي رود ديوار كج



(بادروا احداثكم بالحديث قبل ان يسبق اليهم المرجـ‌‌‌‌يه)

(جوانانتان را ابتدا با احاديث ما آشنا كنيد قبل از اين كه رهزنان دين آنها را بربايند)



هر مسلمان شيعه خود در اعتقادات بايد به يقين برسد .يعني در مساءل اعتقادي تقليد جايز نيست(اولين مطلب تمامي رساله هاي عمليه)و اين كه مطلبي بر خلاف عقل و برهان و قرآن و حديث باشد ،تفاوتي نمي كند كه گوينده ي آن مطالب از نظريه پردازان جديد يا قديم (‌‍تبيين كننده ي برهان صديقين ها يا حكمت متعاليه ها و...از حضرات قدوة العارفين ها يا جمال الفلاسفه ها و يا صدر االمتالهين ها و ...)باشد و بلكه بنا بر دستور عقل و دين وظيفه ايجاب مي كند كه در دفاع از معارف دين به امر به معروف و نهي از منكر پرداخته و دوستاني را كه متوجه اين گونه انحرافات نشده اند را آگاه كنيم و متوجه اين مطلب باشيم كه با درست كردن القاب بلند بالا و ... مطلب علمي اثبات نمي گردد.همان گونه كه در جواب برادران اهل سنت مي گوييم:' با لقب درست كردن براي خود و يا مواليان خود (ابوبكرصديق .عمر فاروق و عثمان ذوالنورين و ...)اثبات حقانيت شما نمي شود و اثبات حق فقط از طريق عقل و برهان +قرآن و عترت مي باشد.

يادم مي آيد يكي از هم فكران عرفاني و فلسفي جناب عالي در جواب خانمي كه به يكي از عبارات كتابي از آقاي حسن زاده ي آملي ايراد گرفته بود،گفتند مگر كسي ميتواند ؟!!!حضرت ابوالفضا ءل حضرت علامه حسن زاده آملي را نقد كند؟!!!برو خانم شما نماز و روزه ي خودت را درست كن .تو حرف آقا را نفهميده اي ،علتش رابايد در گناهان خودت جستو كني ؟!!!

واقعا عجب جواب استدلالي و عقلانيي به اشكال عقيدتي آن خانم داده شد !!!

آيا واقعا سيره ي معصومين (ع)كه همگي ادعاي پيروي آنان را داريم اين گونه بوده است كه مخالفين خود را رمي به جهالت و ناداني (همان طور كه جناب عالي نيز مستثنا از اين قاعده نيستيد كه فرموده ايد ...‌عجبا از اين جهل ...) ميكرده اند و يا نه ،با استدلال و برهان و تعقل ورزيدن مخالفين خود را مجاب مي فرموده اند .

عجبا از اين تعصب خشك و بدون اساس و پايه !!!

من در اين مقال به شما و به تمامي هم فكران جناب عالي برادرانه و مخلصانه يادآور ميشوم كه: عزيران، ما بايد نسبت به مباني ديني و مذهبي خود تعصب و عرق داشته باشيم .اما متوجه اين امر باشيم كه هر يك از علما و فقها و مراجع عظيم الشان ما (با توجه به غير قابل انكار بودن مقام و عظمت علمي و عملي ايشان ) ًامكان ً خطا و اشتباه در فهم مطالب و در كلام و عملشان مي باشد و تنها آنهايي خطا و اشتباه در آن ها راه نداشته وندارد كه خداوند تبارك و تعالي مهر عصمت بر آنها زده و آنهارا بري و معصوم از هر گونه خطا و اشتباهي دانسته است.پس ما بايد تعصبمان را آن جايي هزينه كنيم كه اصلا احتمال خطا در آن نباشد و آن يعني تنها و تنها عترت و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم اسلام.

(اياك ان تنصب رجلا دون الحجه فتصدقه في كل ما قال )(معاني الاخبار :ص 169)

(بپرهيز از اين كه كسي را غير از حجت خدا برگزيني و هر چه را كه مي گويد تصديق كني)

در اين جا تذكر اين نكته لازم است كه باطل دانستن يك مطلب و كفر دانستن آن،ملازم با كافر دانستن قايلين به آن مطلب نمي باشدو خود اقاي صمدي در شرح نهايه ص 86 نوشته اند :...عده اي ؟!در رساله هايشان قايلين به حلول و وحدت وجود را كافر و نجس دانسته اند...بايد به ايشان گفت كه در تمامي حاشيه هايي كه مراجع عظيم و الشان بر عروة الوثقي در بحث كافر زده اند ،وحدت وجود را مطلبي باطل و كفر دانسته اند و قايلين به آن را در صورت التزام به لوازم آن عقيده محكوم به كفر و نجاست و كافر مي دانند .پس فرق است بين (اعتقاد به عقيده اي وملتزم بودن به لوازم آن عقيده )و (تنها قبول داشتن يك عقيده و عدم التزام به آن عقيده).كه اين دومي به هيج وجه كفر قايل به آن را اثبات نمي كند بلكه تنها مبين باطل بودن عقيده مي باشد.

در اين كه افرادي چون ابن عربي يا مولوي يا...صوفي و از اهل سنت بوده اند شكي نيست ،چرا كه خود آن ها هم اكنون زنده نيستند تا مذهب خود را معرفي نمايند بلكه ما از روي آثار و نوشته هاي آنها به مكتب و مرام و عقيده يشان پي مي بريم و همچنين است عده اي از علماي شيعه كه در عين قبول مذهب تشيع از روي آثار و نوشته هاي آنها به گرايش عقيدتيشان كه همانا تصوف و عرفان مي باشد پي مي بريم.همان گونه كه امير المومنين عليه السلام در نهج البلاغه مي فرمايند: (انظر الي ما قال و لا تنظر الي من قال )(به آن چه مي گوييد نظر كن نه به شخصيت و مقام گوينده ي آن)



اما به نظر بنده در كل مطلب جناب عالي (يك كار جالب از معاندين عرفان،كه البته بهتر بود مي نوشتيد مخالفين عرفان) حتي يك بحث علمي وجود ندارد و همان گونه كه آقاي صمدي نيز به عوض لبيك گفتن به بحث و مناظره ي علمي تنها به مساءل حاشيه اي پرداختند.(از قبيل اين كه نسبت به ساحت مقدس شخصيت ايشان و آقاي حسن زاده آملي و علامه ي طباطبايي با الفاظ ركيك ،فحاشي و اهانت شده ....) و اين گونه مظلوم نمايي فرموده اند و از پرداختن به مساءل اصلي اختلاف (وحدت وجود –حدوث و قدم – تباين خالق و مخلوق يا سنخيت –خلق لا من شي يا صدور –جبر واختيار و..) به تبع استاد بزرگوارشان ، شانه خالي كردند.

لذا از شما برادر عزيز و ديگر هم فكرانتان تقاضا دارم كه جناب عاليان نيز از مساءل حاشيه پرهيز وبزرگي شخصيت اساتيدمان مانع تحقيق واجتهادمان نشود و در مباحثه به اصل موارد اختلاف وارد شده تا د ر پناه آيه شريفه ي نحل :125

....وجادل هم بالتي هي احسن...

حق واضح و آشكار شود.

...قل هاتو برهانكم ان كنتم صادقين.....
با سلام خدمت دوستان عزيز
من فكر مي كنم اگه از همين ابتدا به اصل موضوعات وارد شويم بهتر است
در تعريف ممكن :گفته مي شود حقيقتي كه نظر به ذات آن حقيقت وجود و عدم براي آن مساوي باشد .
با توجه به تعريف بالا چه طور آقايان فلاسفه مي گوييند وجود به هيچ وجه قابل عدم نيست و آن صورت و ماهيت حقايق است كه قابل وجود و عدم است؟.!!!
یرامون جلسات حضرت استاد صمدی حفظه الله
بسم الله الرحمن الرحيم
عشق و عرفان

به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد
كه سالك بي‏خبر نبود ز راه و رسم منزل‏ها
طي اين مرحله بي‏همرهي خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهي(2)
چرا اهل تصوف اين همه اصرار دارند كه مريدان و سالكان راه خويش را مطيع محض خويش خواسته، و بر وجود آنها حكومت و فرمان‏فرمايي مطلق داشته باشند؟!
مي‏گويند: مريد بايد در مقابل پير و راهنما و استاد خود هيچ‏گونه چون و چرا نداشته، به هر چه او را امر مي‏كند از دل و جان گردن نهد، و دستورات او را به طور كامل پذيرا بوده، چشم‏بسته تسليم صد در صد او باشد!!
هر كه او بي مرشدي در راه شد
او ز غولان گمره و در چاه شد
پس به هر دوري وليّي قائم است
تا قيامت آزمايش دائم است
پس امام حي قائم آن ولي است
خواه از نسل عمر خواه از علي است!(4)
بديهي است اين دستور ايشان از خطرناك‏ترين اموري است كه کرامت و ارزش واقعي انسان ـ همان موجود آزاد و انديشمندي كه عقل او تسليم مطلق در مقابل هر شخص غيرِ معصومي را به شدت تخطئه مي‏كند ـ را ناديده گرفته، و او را در پرتگاه ضلالت و گمراهي و بي‎هويتی رها مي‏سازد.
چگونه مي‏توان در مقابل انسان غير معصوم ـ كه اگر هم عمدا قصد افساد و اضلال نداشته باشد، لااقل احتمال هر گونه اشتباه و ناداني درباره او داده مي‏شود ـ تسليم بود؟!
امام صادق عليه ‏السلام مي‏فرمايند:
ايّاك أن تنصب رجلا دون الحجّة فتصدّقه في كلّ ما قال.
بپرهيز از اينكه غير از حجت خدا كسي را علم كرده، و در هر چه مي‏گويد تصديقش كني.
جز حجت معصوم الهي كه ـ در ارتباط با وحي و تعليم الهي، نه به واسطه ارتباط و پيوند با شياطين و جنيان و... ـ داناي حقيقي نهان و آشكار، و هدايت‏گر واقعي بشر است، چه كسي مي‏تواند هدايت هميشگي خويشتن را تضمين كند؟! تا چه رسد به اينكه كسي مدعي پرچمداري هدايت ديگران بوده، و آنان را به تسليم مطلق در مقابل خويش فرا بخواند؟!
أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَي الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلا أَنْ يُهْدَي.
آيا آن كس كه به سوي حق راه مي‏نمايد سزاوارتر است كه تبعيت شود، يا كسي كه خود راه نمي‏يابد مگر اينكه هدايتش كنند؟!
آشكار است با وجود چنين اصل باطلي ـ كه متأسفانه از اصول مسلم تصوف و عرفان مي‏باشد ـ راه هر گونه سوء استفاده براي فرصت‏طلبان و شيادان و خيانت كاران جامعه باز شده، به راحتي مي‏توانند بر سر راه ساده‏لوحان و مريدان جاهل و نادان دام فريب گسترانيده، و از اين راه اهداف شوم خود را در لباس دين و هدايت و ارشاد عملي سازند.
دين مقدس اسلام بر پايه اساسي‏ترين اصول عقلي و برهاني بنا شده است و هرگز حقانيت خود را در گرو خواب و خيال‏ها و امور عجيب و غريبي كه نشان اعجاز نداشته ، و صدور آن‏ها از جنيان و شياطين هم ممكن است ارائه نمي‏دهد، و اي بسا مشايخ و پيران و اساتيد اخلاق و سير و سلوكي كه در پيوند با آنان نمايش زهد و تقوي در آورده، و بيرق سلوك و ارتباط با عالم غيب الهي برافراشته، و ساده‏لوحاني راحت‏طلب و گريزان از هر گونه تعقل و مسؤوليت پذيري شريعت نوراني به هواي پيمودن راه صد ساله در يك شب بر اساس حسن‏ظن بي‏مورد خود، به ايشان دل داده، و گرد آنان در افت و خيزند كه آشكارا مي‏بينيم هر روز بر تأليف و چاپ و نشر و تيراژ كتاب‏هايي كه در شرح احوال فريباي ايشان نوشته مي‏شود افزوده مي‏گردد، و متقابلا هر لحظه خورشيد فروزان تعقل و تدبر در آيات روشن‏گر كتاب خداوند، و سنت سر تا پا نور اهل عصمت الهي، و سيره محرّك و سازنده آنان بيش‏تر و بيش‏تر رو به تيرگي و خاموشي مي‏رود.
خود باختگي عمومي در مقابل سلوك‏هاي عرفاني
آيا به راستي چگونه مي‏توان پذيرفت كه ظهور امور عجيب و خارق العاده دليل تقرّب به خداوند و ولايت صاحبان آن باشد، با اينكه اين امور از افراد مختلف و با عقايد گوناگون حق و باطل و كفر و ايمان و الحاد و بت‏پرستي و لامذهبي، و حتي از جوكيان هندي صادر مي‏شود؟!
آيا ايشان نمي‏دانند كسي كه اين امور را به ايشان مي‏نماياند و ايشان را بر آن وا مي‏دارد و امور خارق عادت را بر دست ايشان جاري مي‏كند، چه بسا شيطاني از شياطين باشد كه جانب سپاس ضلالت و اضلال ايشان را رعايت مي‏كند؟! آری بديهی است كه شيطان نيز اولياء و دوستان و مقربان خويش را تنها نگذاشته، و در اين گونه امور حامي بي‏دريغ ايشان است.
وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَي أَوْلِيَائِهِمْ
و همانا شياطين با اولياي خويش وحي و نجوي دارند.
وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَانِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ.
و هر كس از ذكر خداوند روي برگرداند بر او شيطاني مي‏گماريم كه با او همراه و هم‏نشين خواهد بود.
امام صادق عليه ‏السلام مي‏فرمايند:
إن ابليس اتخذ عرشا في ما بين السماء والارض و...
همانا ابليس ميان آسمان و زمين عرشي ساخته، و رشته‏هايي به عدد ملائكه اختيار كرده، پس چون فردي را فراخوانده اجابتش كند و در عقبش رود، و قدم‏ها نيز به سوي او كشانده شود، ابليس در نظرش ظاهر شده، و آن شخص به سوي او بالا برده شود.
و قرآن كريم مي‏فرمايد:
«هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَي مَنْ تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ * تَنَزَّلُ عَلَي كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ»
آيا خبرتان دهم كه شياطين بر چه كساني نازل مي‏شوند؟! بر هر دروغ‏زن گناه‏كار؛
«وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الانسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَي بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ *وَلِتَصْغَي إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاخِرَةِ وَلِيَرْضَوْهُ وَلِيَقْتَرِفُوا مَا هُمْ مُقْتَرِفُونَ».
بنابراين پيداست كه ظهور امور عجيب و خارق عادت بر دست ايشان اگر موجب سوءظن به ايشان نبوده، و دليل بر نقص ايشان نباشد، هيچ دلالتي بر كمال ايشان نخواهد داشت.
صاحب كتاب قصص العلماء مي‏نويسد كه عم ايشان آخوند ملا عبد المطلب رحمه ‏الله گويد:
به زيارت امام ثامن عليه ‏السلام مشرف شدم و چندي در آن بلده مباركه اقامت داشتم. پس درويشي كه معروف به طي‏الارض بود پيدا شد و من با آن درويش رفاقت انداختم. از آن پس از او خواهش نموده كه طي‏الارض را به من تعليم كن. گفت: تو قابل نيستي. پس از اصرار بسيار گفت: اكنون كه طالب آني و خود را قابل مي‏داني پس دو شرط را با تو مي‏گويم عمل كن، از آن پس به تو طي‏الارض را تعليم مي‏نمايم، شرط اول اينكه: اين امامي كه مدفون در اين مرقد است بايد امام نداني!، دوم اينكه: تا يك هفته نمازهاي يوميه را بايد ترك كني. گفتم: چنين كنم. پس آن درويش رفت و وقت نماز رسيد، با خود گفتم كه: امام را امام دانستن امر باطني است و آن درويش را خبر از باطن من نيست، در ظاهر مي‏گويم كه او امام نيست و در باطن اعتقاد به امامت آن بزرگوار دارم. واما نماز، پس در خانه را مي‏بندم و وضو مي‏گيرم و نماز مي‏كنم، و به درويش مي‏گويم كه من نماز نكرده‏ام. پس درِ خانه را بستم و وضو ساختم و به نماز ايستادم. ناگاه ديدم درويش در نزد من حاضر شد به من گفت كه: من به تو گفتم كه تو قابل نيستي. پس برفت و او را ديگر نديدم.
قال اللّه‏ تعالي:
« مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الاخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَمَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا نُؤتِهِ مِنْهَا وَمَا لَهُ فِي الاخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ».
كسي كه توشه آخرت را بخواهد بر محصول او بيفزاييم، و آن كه بهره دنيا را بطلبد از آن بدهيمش و براي او در آخرت نصيبي نخواهد بود.
عرفان و هواپرستي
روشن است رذائل اخلاقي چون جاه‏طلبي و طمع و شهوت و حيله و فريب در مجتمع انساني بازار گرمي داشته بلكه رائج‏ترين كالاي بازار است لذا تا از جهت عصمت الهي بر شخصی اطمينان نباشد هرگز نمي‏توان وي تكيه و اعتماد نمود، مخصوصا كه در بين مدعيان مختلف سير و سلوك و ايصال الي اللّه‏ مسائلي رواج داشته و مستحسن شمرده مي‏شود كه با عقل و شرح و فطرت پاك انساني سر سازش نداشته و نزد همگان از قبائح اعمال و افعال شمرده مي‏شود. وچه بسيار ساده لوحاني كه بي خبر از انحرافات باور نكردني ولي واقعيت‏دار پيران و مشايخ و اساتيدي كه تقوا و زهد و وارستگي از سيماي ايشان مي‏بارد به ايشان سرسپرده‏اند و عاقبت گرفتار غول هوا و هوس ايشان شده دنيا و آخرتشان به طوفان شهوات آنان فنا شده است.
امام صادق مي‏فرمايند:
إياكم وأولاد الاغنياء والملوك المرد فإن فتنتهم أشد من فتنة العذاري في خدورهن.
از پسران نوجوان ثروتمندان و پادشاهان بر حذر باشيد که گرفتار آنان شدن، از گرفتار ماهرويان پرده نشين شدن شديدتر است.
با همه اين احوال سلوك عرفاني با لطائف الحيل اين امر قبيح و انزجارآور را امري نيكو و مستحسن جلوه داده و براي اشباع غرايز حيواني برخي اساتيد سير و سلوك، و بهره‏بردن از ساده‏لوحي و ارادت مريدان و جگرگوشه‏هاي آن‏ها، شهوات خود را "عشق مجازي" و "عشق عفيف!" نام كرده و آن را تحت عنوان پلي براي رسيدن به "محبت خداوند!"، در واقع وسيله‏اي براي رسيدن به اهداف و اغراض آلوده و رسواي خود قرار داده‏اند.
عشق در حقيقت مرحله ای از افراط در تمايلات نفسانی است که در اثر آن عقل مهار نفس شده، اراده و اختيار ضعيف شده يا از دست می رود و حالتی شبيه جنون و ماليخوليا به شخص دست می دهد اما عرفا از شناخت حقيقت آن غافل مانده، تعشق را کمال دانسته اند، بلکه آ ن را وسيله ای برای تقرب به خداوند شمرده، و جای گزين عبادات و دستورات شرايع الهی کرده اند.
ملا صدرا در اسفار مسأله عشق مجازی اهل سلوک، و اختلاف نظرها در مورد آن را تحت عنوان «اين فصلي است در بيان عشق جوانان يا مردان گلرخان!» تشريح نموده، می افزايد:
«... و آنچه دلالت مي‏كند بر آن نظر دقيق و فكر انيق و ملاحظه امور متعلقه به عشق از اسباب كليه و مبادي عاليه و غايات حكيمه آن اين است كه چون عشق، ـ يعني لذت بردن فراوان از نيكوئي صورت زيبا، و محبت زياد به كسي كه داراي شمائل لطيفه و تناسب اعضاء و خوبي قيافه است ـ به طور طبيعي در نفوس اكثر ملت‏ها بدون تكلف و زحمت وجود دارد، پس به ناچار از امور قرار داده خدائي است كه مصالح و حكمت‏هائي بر آن مترتب مي‏باشد پس بايد زيبا و پسنديده باشد مخصوصا كه از بزرگان اهل فضلي به جهت نتايج محترمي واقع شده است... زيرا مي‏يابيم كه بيشتر نفوس ملت‏هائي كه داراي علوم و صنائع ظريف و لطيف و آداب و رياضات مي‏باشند مانند اهل فارس و اهل عراق و اهل شام و روم و هر گروه ديگري كه داراي علوم دقيق و صنايع لطيف و آداب نيكويند خالي از اين عشقي كه منشأ آن پسنديدن شمائل محبوب است نمي‏باشند. و ما احدي را نيافته‏ايم از آناني كه داراي قلب لطيف و طبع ظريف و ذهن صاف و نفس مهربان باشد، در اوقات عمر خود از اين محبت خالي به سر برده باشد. و نيز مي‏بينيم سائر نفوس سخت و قلبهاي سنگ و طبائع خشك از كردها و اعراب و ترك و فرنگ از اين محبت خاليند، و فقط بيشتر آنان به محبت مردان نسبت به زنان و زنان نسبت به مردان ـ به خاطر نكاح و جماع چنانكه در طبائع سائر حيواناتي كه حب ازدواج و مجامعت در ايشان نهفته است و غرض از آن در طبيعت بقاي نسل مي‏باشد ـ اكتفا كرده‏اند...»
پس سخن را طول داده است در اينكه همين محبت و عشق‏بازي است كه موجب مي‏شود اساتيد و معلمان به كودكان و پسربچگان به نظر مهرباني و شفقت التفات و توجه داشته باشند و به ايشان علوم و... و اشعار لطيف موزون و آوازهاي نيكو و... احاديث مرويه و بقيه كمالات نفسانيه را بياموزند.
او مي‏گويد:
... پس از همين جهت است كه لطف و عنايت الهيه در نفس مردان بالغ، ميل و رغبت در كودكان و عشق ورزي و محبت پسران زيباروي را قرار داده است... و گرنه، خدا اين ميل و رغبت و محبت را در اكثر خوش طبعان و علماء و دانشمندان خلق نمي‏كرد. پس بايد حتما در دست بازيدن به اين عشق نفساني ... فايده حكيمانه و نتيجه صحيحي وجود داشته باشد.
ايشان وجود اين ميل را در طبايع افراد مذكور، دليل بر نيكو بودن آن شمرده و گفته‏اند:
و ما خود اين نتيجه‏هائي را كه ذكر كرديم مشاهده مي‏كنيم پس حتما وجود اين عشق در انسان در شمار فضائل و نيكوئي‏هاست نه از جمله پستي‏ها و سيئات. و به جان خودم سوگند كه اين عشق نفس را از همه مهمات دنيوي جز يكي فارغ مي‏كند. پس از آنجا كه همه مهمّات را يكي، كه همان شوق به رؤيت جمال انساني مي‏باشد قرار مي‏دهد، بسياري از آثار جمال و جلال الهي را در خود نهفته دارد كه خداوند در اين باره مي‏فرمايد:
« لَقَدْ خَلَقْنَا الانسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ »
ونيز:
« ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ»
سپس مي‏گويد:
و به همين خاطر اين عشق نفساني براي شخص انساني، وقتي كه منشأش افراط شهوت حيواني نباشد بلكه پسنديدن شمائل معشوق... و ناز و غمزه او باشد از جمله فضائل است كه دل را باز و ذهن را تيز مي‏كند و نفس را به ادراك امور شريف آگاه مي‏سازد، و به همين جهت مشايخ و پيران در ابتدا مريدان خويش را به عشق ‏بازي امر مي‏فرمودند.
البته از مراجعه به احوالات ايشان معلوم مي‏شود كه حتي خود اين پيران و مشايخ نيز تا آخر عمر از اين عمل شريف! دست برنداشته‏اند بلكه بعضي از آنها جان را نيز بر سر اين كار نهاده‏اند.
سپس مي‏گويد:
همانا اين عشق گر چه از جمله فضائل معدود است الا اينكه از فضائلي است كه ... مطلقا و در هر زماني و از هر شخصي پسنديده نيست بلكه مي‏سزد كه اين عشق در اواسط سلوك عرفاني و در حال ترقيق نفس، و بيدار كردنش از خواب غفلت و مستي طبيعت و بيرون بردن آن از درياي شهوات حيواني به كار گرفته شود.
البته چنانكه گفته شد شرح احوالات پيران و مشايخ نشان داده است كه اين نقطه شروع را هرگز پاياني نبوده است!
او می نويسد:
الفصل (20) في ذكر عشق الظرفاء والفتيان للاوجه الحسان‏
اعلم أنه اختلف آراء الحكماء في هذا العشق‏ وماهيته وأنه حسن أو قبيح محمود أو مذموم. فمنهم من ذمه وذكر أنه رذيلة وذكر مساويه وقال إنه من فعل البطالين والمعطلين
ومنهم من قال إنه فضيلة نفسانية ومدحة وذكر محاسن أهله وشرف غايته. ومنهم من لم يقف علي ماهيته وعلله وأسباب معانيه وغايته. ومنهم من زعم‏ أنه مرض نفساني. ومنهم من قال إنه‏ جنون إلهي.
والذي يدل عليه النظر الدقيق‏ والمنهج الانيق وملاحظة الامور عن أسبابها الكلية ومباديها العالية وغاياتها الحكمية أن هذا العشق أعني الالتذاذ الشديد بحسن الصورة الجميلة والمحبة المفرطة لمن وجد فيه الشمائل اللطيفة وتناسب الاعضاء وجودة التركيب لما كان موجودا علي نحو وجود الامور الطبيعية في نفوس أكثر الامم من غير تكلف وتصنع فهو لا محالة من جملة الاوضاع الالهية التي يترتب عليها المصالح والحكم فلا بد أن يكون مستحسنا محمودا سيما وقد وقع من مباد فاضلة لاجل غايات شريفة.
أما المبادي فلانا نجد أكثر نفوس الامم التي لها تعليم العلوم والصنائع اللطيفة والاداب والرياضيات مثل أهل الفارس وأهل العراق وأهل الشام والروم وكل قوم فيهم العلوم الدقيقة والصنائع اللطيفة والاداب الحسنة غير خالية عن هذا العشق اللطيف الذي منشؤه استحسان شمائل المحبوب ونحن لم نجد أحدا ممن له قلب لطيف وطبع دقيق وذهن صاف ونفس رحيمة خاليا عن هذه المحبة في أوقات عمره.
ولكن وجدنا سائر النفوس الغليظة والقلوب القاسية والطبائع الجافية من الاكراد والاعراب والترك والزنج خالية عن هذا النوع من المحبة وإنما اقتصر أكثرهم علي محبة الرجال للنساء ومحبة النساء للرجال طلبا للنكاح والسفاد كما في طباع سائر الحيوانات المرتكزة فيها حب الازدواج والسفاد والغرض منها في الطبيعة إبقاء النسل وحفظ الصور في هيولياتها بالجنس والنوع إذ كانت الاشخاص دائمة السيلان والاستحالة.
وأما الغاية في هذا العشق الموجود في الظرفاء وذوي لطافة الطبع فلما ترتب عليه من تأديب الغلمان وتربية الصبيان وتهذيبهم وتعليمهم العلوم الجزئية كالنحو واللغة والبيان والهندسة وغيرها والصنائع الدقيقة والاداب الحميدة والاشعار اللطيفة الموزونة والنغمات الطيبة وتعليمهم القصص والاخبار والحكايات الغريبة والاحاديث المروية إلي غير ذلك من الكمالات النفسانية فإن الاطفال والصبيان إذا استغنوا عن تربية الاباء والامهات فهم بعد محتاجون إلي تعليم الاستادين والمعلمين وحسن توجههم والتفاتهم إليهم بنظر الاشفاق والتعطف فمن أحل ذلك أوجدت العناية الربانية في نفوس الرجال البالغين رغبة في الصبيان وتعشقا ومحبة للغلمان الحسان الوجوه ليكون ذلك داعيا لهم إلي تأديبهم وتهذيبهم وتكميل نفوسهم الناقصة وتبليغهم إلي الغايات المقصودة في إيجاد نفوسهم وإلا لما خلق الله هذه الرغبة والمحبة في أكثر الظرفاء والعلماء عبثا وهباء فلا بد في ارتكاز هذا العشق النفساني في النفوس اللطيفة والقلوب الرقيقة غير القاسية ولا الجافية من فائدة حكمية وغاية صحيحة.
ونحن نشاهد ترتب هذه الغايات التي ذكرناها فلا محالة يكون وجود هذا العشق في الانسان معدودا من جملة الفضائل والمحسنات لا من جملة الرذائل والسيئات ولعمري إن هذا العشق يترك النفس فارغة عن جميع الهموم الدنياوية إلا هم واحد فمن حيث يجعل الهموم هما واحدا هو الاشتياق إلي رؤية جمال إنساني فيه كثر من آثار جمال الله وجلاله حيث أشار إليه بقوله‏لَقَدْ خَلَقْنَا الانْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ‏وقوله‏ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ‏سواء كان المراد من الخلق الاخر الصور الظاهرة الكاملة أو النفس الناطقة لان الظاهر عنوان الباطن والصورة مثال الحقيقة والبدن بما فيه مطابق للنفس وصفاتها والمجاز قنطرة الحقيقة.
ولاجل ذلك هذا العشق النفساني للشخص الانساني إذا لم يكن مبدؤه إفراط الشهوة الحيوانية بل استحسان شمائل المعشوق وجودة تركيبه واعتدال مزاجه وحسن أخلاقه وتناسب حركاته وأفعاله وغنجه ودلالة معدود من جملة الفضائل وهويرقق القلب ويذكي الذهن وينبه النفس علي إدراك الامور الشريفة ولاجل ذلك أمر المشايخ مريديهم«» في الابتداء بالعشق وقيل العشق العفيف أو في سبب في تلطيف النفس وتنوير القلب وفي الاخبار: إن الله جميل يحب الجمال‏وقيل من عشق وعف وكتم ومات مات شهيدا.
وتفصيل المقام أن العشق الانساني ينقسم إلي حقيقي ومجازي والعشق الحقيقي هومحبة الله وصفاته وأفعاله من حيث هي أفعاله والمجازي ينقسم إلي نفساني وإلي حيواني والنفساني هوالذي يكون مبدؤه مشاكلة نفس العاشق المعشوق في الجوهر ويكون أكثر إعجابه بشمائل المعشوق لانها آثار صادرة عن نفسه والحيواني هوالذي يكون مبدؤه شهوة بدنية وطلب لذة بهيمية ويكون أكثر إعجاب العاشق بظاهر المعشوق ولونه وإشكال أعضائه لانها أمور بدنية والاول مما يقتضيه لطافة النفس وصفاتها والثاني مما يقتضيه النفس الامارة ويكون في الاكثر مقارنا للفجور والحرص عليه وفيه استخدام القوة الحيوانية للقوة الناطقة بخلاف الاول فإنه يجعل النفس لينة شيقة ذات وجد وحزن وبكاء ورقة قلب وفكر كأنها تطلب شيئا باطنيا مختفيا عن الحواس فتنقطع عن الشواغل الدنيوية وتعرض عما سوي معشوقها جاعلة جميع الهموم هما واحدا فلاجل ذلك يكون الاقبال علي المعشوق الحقيقي أسهل علي صاحبه من غيره فإنه لا يحتاج إلي الانقطاع عن أشياء كثيرة بل يرغب عن واحد إلي واحد.
لكن الذي يجب التنبيه عليه في هذا المقام أن هذا العشق وإن كان معدودا من جملة الفضائل إلا أنه من الفضائل التي يتوسط الموصوف بها بين العقل المفارق المحض وبين النفس الحيوانية ومثل هذا الفضائل لا تكون محمودة شريفة علي الاطلاق في كل وقت وعلي كل حال من الاحوال ومن كل أحد من الناس بل ينبغي استعمال هذه المحبة في أواسط السلوك العرفاني وفي حال ترقيق النفس وتنبيهها عن نوم الغفلة ورقدة الطبيعة وإخراجها عن بحر الشهوات الحيوانية وأما عند استكمال النفس بالعلوم الالهية وصيرورتها عقلا بالفعل محيطا بالعلوم الكلية ذا ملكة الاتصال بعالم القدس فلا ينبغي لها عند ذلك الاشتغال بعشق هذه الصور المحسنة اللخمية والشمائل اللطيفة البشرية لان مقامها صار أرفع من هذا المقام ولهذا قيل المجاز قنطرة الحقيقة وإذا وقع العبور من القنطرة إلي عالم الحقيقة فالرجوع إلي ما وقع العبور منه تارة أخري يكون قبيحا معدودا من الرذائل ولا يبعد أن يكون اختلاف الاوائل في مدح العشق وذمه من هذا السبب الذي ذكرناه أومن جهة أنه يشتبه العشق العفيف النفساني الذي منشؤه لطافة النفس واستحسانها لتناسب الاعضاء واعتدال المزاج وحسن الاشكال وجودة التركيب بالشهوة البهيمية التي تنشأها أفراد القوة الشهوانية.
وأما الذين ذهبوا إلي أن هذا العشق من فعل البطالين‏«» الفارغي الهمم فلانهم لا خبرة لهم بالامور الخفية والاسرار اللطيفة ولا يعرفون من الامور إلا ما تجلي للحواس وظهر للمشاعر الظاهرة ولم يعلموا أن الله تعالي لا يخلق شيئا في جبلة النفوس إلا لحكمة جليلة وغاية عظيمة.
وأما الذين قالوا إنه مرض نفساني‏ أوقالوا إنه جنون إلهي فإنما قالوا ذلك من أجل أنهم رأوا ما يعرض للعشاق من سهر الليل ونحول البدن وذبول الجسد وتواتر النبض وغور العيون والانفاس الصعداء مثل ما يعرض للمرضي فظنوا أن مبدأه فساد المزاج واستيلاء المرة السوداء وليس كذلك بل الامر بالعكس فإن تلك الحالات ابتدأت من النفس أولا ثم أثرت في البدن فإن من كان دائم الفكر والتأمل في أمر باطني كثير الاهتمام والاستغراق فيه انصرفت القوي«» البدنية إلي جانب الدماغ وينبعث من كثرة الحركات الدماغية حرارة شديدة تحرق الاخلاط الرطبة وتفني الكيموسات الصالحة فيستولي اليبس والجفاف علي الاعضاء ويستحيل الدم إلي السوداء وربما يتولد منه الماليخوليا.
وكذا الذين زعموا أنه جنون إلهي فإنما قالوا من أجل أنهم لم يجدوا دواء يعالجون ولا شربة يسقونها فيبرءون مما هم فيه من المحنة والبلوي إلا الدعاء لله بالصلاة والصدقة والرقي من الرهبانيين والكهنة وهكذا كان دأب الحكماء والاطباء اليونانيين فكانوا إذا أعياهم مداواة مريض أومعالجة عليل أويئسوا منه حملوه إلي هيكل عبادتهم وأمروا بالصلاة والصدقة وقربوا قربانا وسألوا أهل دعائهم وأحبارهم ورهبانهم أن يدعوا الله بالشفاء فإذا برئ المريض سموا ذلك طبا إلهيا والمرض جنونا إلهيا.
ومنهم من قال إن العشق هواء غالب في النفس‏ نحوطبع مشاكل في الجسد«» أونحوصورة مماثلة في الجنس«».
ومنهم من قال منشؤه موافقة الطالع عند الولادة فكل شخصين اتفقا في الطالع ودرجته أوكان صاحب الطالعين كوكب واحد أويكون البرجان متفقين في بعض الاحوال والانظار كالمثلثات أوما شاكل ذلك مما عرفه المنجمون وقع بينهما التعاشق ومنهم من قال إن العشق هوإفراط الشوق إلي الاتحاد. وهذا القول وإن كان حسنا إلا أنه كلام مجمل يحتاج إلي تفصيل لان هذا الاتحاد من أي ضروب الاتحاد فإن الاتحاد قد يكون بين الجسمين وذلك بالامتزاج والاختلاط وليس ذلك يتصور في حق النفوس ثم لوفرض وقوع الاتصال بين بدني العاشق والمعشوق في حالة الغفلة والذهول«» أوالنوم فعلم يقينا أن بذلك لم يحصل المقصود لان العشق كما مر من صفات النفوس لا من صفات الاجرام بل الذي يتصور ويصح من معني الاتحاد هوالذي بيناه في مباحث العقل والمعقول من اتحاد النفس العاقلة بصورة العقل بالفعل واتحاد النفس الحساسة بصورة المحسوس بالفعل فعلي هذا المعني يصح صيرورة النفس العاشقة لشخص متحدة بصورة معشوقها وذلك بعد تكرر المشاهدات«» وتوارد الانظار وشدة الفكر والذكر في أشكاله وشمائله حتي يصير متمثلا صورته حاضرة متدرعة في ذات العاشق وهذا مما أوضحنا سبيله وحققنا طريقه بحيث لم يبق لاحد من الازك